تبليغاتX
طبیعت و حیات وحش
 ديروز ، امروز و وظيفه ما

مطلب گرگ تنهاي عزيز با عنوان دنيائي بدون فردا رو در مورد Floyd wester ميخوندم . به فكر افتادم كه هميشه نگاه ها، صحبتها و رفتار افرادي كه در طبيعت زندگي ميكنند ملموس تر و تاثير گزار تره. هميشه سادگي رو ميشه توي صراحت بيان و نگاهشون ديد.

بعضي وقتها فكر ميكنم چطور ميشه از افرادي ( مثه تك تك ما)كه توي شهرها و در بين سيمان و آهن به دنيا ميان، بزرگ ميشن و زندگي ميكنن ، انتظار درك طبيعت و حمايت از حيوانات رو داشت.

بشين فكر كن از صبح كه با صداي ساعت موبايلت به جاي صداي مرغ و خروس و پرنده ها از خواب بيدار ميشي تا شب كه به جاي رفتن زير كرسي چوب سوز با تاريك شدن هوا و گوش دادن به داستانهاي افسانه اي كه پدرها و پدر بزرگها تعريف ميكردن و پر از نكته هاي مثبت و آموزشي از طبيعت و حيوانات و انسانيت در لفاف جنگ بين اهريمن و خوبي بيان ميشد، بعد از ساعتها گير كردن تو ترافيك و ديدن برخورد ناشايست مردم با همديگه مياي خونه . پر از احساس خستگي هستي . يه چائي براي خودت ميريزي . اگه مرد باشي تلويزيونو روشن ميكني اخبار ميبيني كه همش پره از جنگ و دعوا . 30 ساله تو امريكا و اروپا همه دارن آدم ميكشن و همو ميخورن و تو مملكت ما هر روز پر از افتخار و پيشرفتهاي كلان و برنامه ريزي براي تصاحب و هدايت كردن همه دنياست. اگر هم زن باشي بسته به نوع زندگيت، يا بايد با بچه سر و كله بزني و فكر غذا و درس و مشق فرداش باشي و اصلا وقت نميكني به خودت برسي يا خوش شانسي و شوهر نداري و ميتوني بيشتر به خودت برسي.  (گرچه در مورد خانمها حرف زدن من خطاست چون زن نيستم). ولي در هر صورت هممون تا خرخره تو اين زندگي فرو رفتيمو دست و پا ميزنيم.      

نياكان ما رابطه با حيوانات و طبيعت رو مستقيما و در هر لحظه حس ميكردن. صبح با صداي مرغ و خروس بيدار ميشدن، ميرفتن گاو و گوسفند شونو ميدوشيدن، صبحانه اي از شير و تخم مرغ و سرشير و پنير تهيه شده از حيوانات خودشون ميخوردن، سگهاي گله داشتن كه از زندگي و گله و حيووناشون مواظبت ميكرد. ميرفتن مزرعه گندم و جو و گوجه و خيار ميكاشتن. از آب رودخونه و قنات  آبياريش ميكردن. با اسبشون اينطرف و اونطرف ميرفتن و با الاغ و قاطرشون بار ميبردن.

حالا چي؟ با زنگ ساعت ،‌ خوابالو از ديشبي كه دير خوابيدي بيدار ميشي، با هزارتا بد و بيرا به دنيا لباس ميپوشي و چون وقت برا صبحانه خوردن نداري ، گرسنه ميپري تو تاكسي و 40 نفر بهت فحش ميدن كه نوبتت بود يا نبود و ميري اداره تا شب يه روز مزخرف رو تجربه ميكني و تو راه برگشت هم اگه احيانا سگي و گربه اي رو ببيني چون غير از كثيفي چيزي از حيوانات يادت نمياد، يه لگدي، سنگي چيزي نثار ميكني و مياي خونه و بقيه داستان.

حالا بايد به اين مردم متمدن شهري حالي كني كه حيوان خوب است، طبيعت خوب است، بايد محافظت شود.

كي گوش ميده خانم؟ كي گوش ميده آقا؟. كي درك ميكنه اصلا؟ با شرايطي كه به قسمتيش اشاره كردم، فكر ميكني تقصيري با مردمه؟ نه به خدا...

ميخواي گوش كنه وقتي ميگي نرو سيرك ،‌چون شير سيرك قبلا آزار ديده تا اين جنگولك بازيها رو يرات در بياره ؟ خوب معلومه كه اكثرا اهميت نميدن.

فكر ميكني مسوولين حمايت از حيوانات و محيط زيستمون از كجا اومدن؟ اونا هم همين زندگي رو دارن .

من كاملا با نحوه انتخابشون مخالفم و اعتقاد دارم كسي بايد مسوول باشه كه به قول يكي از دوستان حداقل درسشو خونده باشه، حداقل عكس چند تا حيوون روتو كتاب ديده باشه . ولي قبول كننين همه چيزمون به هم مياد.

اينا رو ننوشتم كه بگم نا اميديم . ننوشتم كه بگم كار از كار گذشته . ميخواستم بگم كه خيلي كار حساسي در پيش دارين. بايد يواش يواش توي ذهن مردم نفوذ كرد و يادشون آورد كه چقدر وابسته به طبيعت و حيات وحش هستن.
|+| نوشته شده توسط آرش در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 0:47